تبليغاتX
جايي آن دورترها


جايي آن دورترها







چه عشقی داره وقتی موقع سحر بشینی جلوی پنجره و نسیم خنک با زمزمه آروم مناجات
سحر همزمان بیاد و آروم بخوره توی صورتت.

چقدر دلم برای تمام سحرهای قشنگ بچگی ام تنگه.

یادش بخیر. سحری خوردن کنار مادرجون چه مزه ای داشت. نمی دونست چطوری غذاشو
تموم کنه که یه وقت از دعای سحر جا نمونه. می نشست جلوی تلویزیون و تک به تک تمام
جمله های دعای سحر رو با همون آوای همیشگی دوباره تکرار می کرد.

از وقتی یادم میاد مادرجون مهمون یه ماهه ماه رمضون خونمون بود. از صبح تا اذان ظهر قرآنش
جلوش باز بود. مرتب صدام می کرد و می گفت: " ننه بیا ببین این فتحه اس یا کسره من که
چشام خوب نمی بینه"

یادم میاد گله به گله اینور و اونور مفاتیح رو می گشت و هرجا دعاهای خوب پیدا می کرد
می گفت بیا بخون اینا خیلی خوبه. راست می گفت چقدر همشون خوب و آروم بود.

این پنجمین ماه رمضانیه که جاش گوشه میز خالیه.

امروز روز تولدشه. هرسال می گفت: فقط تویی که یادت می مونه روز تولدم کیه.

 

* پارسال چند نفری افطار کردن با حلیم تولدت

اما

واسه تولد امسالت دست تنها کاری ازم برنمیاد جز فاتحه و خوندن دعاهایی که یادم دادی. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 4:41  توسط مرجان فاطمی  |