تبليغاتX
جايي آن دورترها


جايي آن دورترها







 

هميشه خدا از يه روزي مثل امروز مي ترسيدم
از اين كه حميد هم  عروسي كنه و بارشو ببنده و ديگه نباشه
اما بالاخره رسيد
نمي دونم از فردا خونمون چه شكلي پيدا مي كنه يا اصلا زندگي سه نفره چه جوري ميشه
فقط مي دونم صبح واسه صبحونه حتما جاش سر ميز خاليه
حالا ديگه هيشكي نيست تا حوصلمو باز كنه، تا غصه هامو بدون اينكه دليلشو بدونه از دلم پاك كنه
ديگه از قصه هاي تكراري پمپ بنزين و بستني خوردن تو صف طولاني ماشين ها خبري نيست
تموم شد اون روزايي كه وقتي دلم هوس يه چيزي مي كرد يكي بود  تا نصفه شب پا به پام
همه خيابون هارو گز كنه تا پيداشم نكرده دست بردار نباشه
خوب مي دونم ديگه كسي نيست تا شباي امتحان روي ميزم و پر كنه از چيپس و پفك و يه
ساعت به يه ساعت واسم نسكافه بياره تا خوابم نبره
حالا كه رفته هيشكي پيدا نميشه تا لوسم كنه و پاي هرچيز مسخره اي كه مي خوام واسته
چون تو همه دنيا همون يه دونه بود
خوشبخت باشي يه دونه داداشم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 3:31  توسط مرجان فاطمی  |