تبليغاتX
جايي آن دورترها


جايي آن دورترها








هوا بد است
تو با كدام باد ميروي؟
چه ابر تيره اي گرفته سينه تو را
كه با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نميشود
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 23:44  توسط مرجان فاطمی 



دیروز یه آقایی توی تاکسی می گفت: با این اوضاع و احوال فقط باید چشارو هم بذاریم
با انگشتامون بشمریم تا برسیم به موقع مرگ!

- امروز یه نگاه به کتابای نخونده صف شده توی کتابخونه ام انداختم  که از چند ماه پیش
تا حالا همون جا موندن و شاید هیچ وقت هم حوصله ای براشون نباشه...

- پایان نامه برام شده یه ادا برای از زیر همه چیز دررفتن. اما خودم می دونم که حتی یه
قدم کوچولوهم براش برنداشتم.

- این روزها برخلاف همیشه تا ساعت ۹ صبح می خوابم و وقتی پامی شم باز هم هیچ
انگیزه ای واسه ادامه دادن روز نمی بینم

- قصه زندگیم داره رو یه روال بی تحرک و بی صدا ادامه پیدا می کنه.

- نه از قشنگی های زندگی خبری هست نه از اون شور و هیجانی که همیشه همراهم
بوده.

امروز به حال آقای نشسته توی تاکسی غبطه خوردم چون هنوز زندگی اش جریان داره،
چون هنوز چشماشو نبسته و انگشتاشو نیاورده جلو تا بشمارتشون.

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388 ساعت 16:15  توسط مرجان فاطمی  | 


چه عشقی داره وقتی موقع سحر بشینی جلوی پنجره و نسیم خنک با زمزمه آروم مناجات
سحر همزمان بیاد و آروم بخوره توی صورتت.

چقدر دلم برای تمام سحرهای قشنگ بچگی ام تنگه.

یادش بخیر. سحری خوردن کنار مادرجون چه مزه ای داشت. نمی دونست چطوری غذاشو
تموم کنه که یه وقت از دعای سحر جا نمونه. می نشست جلوی تلویزیون و تک به تک تمام
جمله های دعای سحر رو با همون آوای همیشگی دوباره تکرار می کرد.

از وقتی یادم میاد مادرجون مهمون یه ماهه ماه رمضون خونمون بود. از صبح تا اذان ظهر قرآنش
جلوش باز بود. مرتب صدام می کرد و می گفت: " ننه بیا ببین این فتحه اس یا کسره من که
چشام خوب نمی بینه"

یادم میاد گله به گله اینور و اونور مفاتیح رو می گشت و هرجا دعاهای خوب پیدا می کرد
می گفت بیا بخون اینا خیلی خوبه. راست می گفت چقدر همشون خوب و آروم بود.

این پنجمین ماه رمضانیه که جاش گوشه میز خالیه.

امروز روز تولدشه. هرسال می گفت: فقط تویی که یادت می مونه روز تولدم کیه.

 

* پارسال چند نفری افطار کردن با حلیم تولدت

اما

واسه تولد امسالت دست تنها کاری ازم برنمیاد جز فاتحه و خوندن دعاهایی که یادم دادی. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 4:41  توسط مرجان فاطمی  | 



از من نپرس به کجا می روم، نپرس کجا بوده ام...

من هرگز از آسمان آبی نمی پرسم که چرا آبی است.

آبی، آبی است و من به آبی آسمان اعتماد می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 3:14  توسط مرجان فاطمی 


 

"امشب که چشم هام رو هم بگذارم حتما خدا به فرشته هاش دستور میده تا از اون بالا بالاها
بیان پایین و یه جوری که هیشکی هیشکی ازش بویی نبره صحنه زندگی مو عوض کنن تا
از فردا دیگه هیچ چیز بد و پراز غصه ای توش نباشه..."

می دونم بزرگ شدم اما هنوزم شب ها موقع خواب به این جمله فکر می کنم.


*امید یعنی باز گذاشتن در. این طوری همه چیزهای خوب می تونن وارد بشن. شاید وقتی که
تو اصلا حواست نیست...(خوبی خدا)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 13:28  توسط مرجان فاطمی  | 


 

یادم نمی یاد آخرین باری رو که یه شاخه گل هدیه گرفتم!

آخ که چقدر دلم تنگه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 22:32  توسط مرجان فاطمی 


 

نمی دونم تا کی قراره مثل بازی های کامپیوتری هر لحظه هدف گلوله آدمهایی بشیم که
مرتب دارن از آب گل آلود ماهی می گیرن تا پاشون برسه به مرحله بعد! فقط امید وارم اتفاقی
 که دیروز افتاد واقعا اتفاق بوده باشه نه فصل جدیدی برای سیاست های بعضی ها!

* دیروز  ۱۶۹ نفر توی هواپیمای توپولوفی بودن که هنوز یک ربع از پروازشون نگذشته دیگه
هیچی ازشون باقی نمی مونه.

بعد از یک عالمه ابهامی که خبر ساعت ۱۴ از تکلیف مسافرهای این هواپیما تو ذهن مردم
باقی می گذارهُ بالاخره اخبار ساعت ۲۲ شروع می شه و خبرگوی تازه واردی که انگار هنوز
هیچی از خبر گفتن نمی دونه بسم الله نگفته دهنشو باز می کنه و می گه: " همه افرادی
که امروز در هواپیمای تهران ـ ایروان بودند کشته شدند." اینو می گه و بدون اینکه حالت صورتش
حتی یک کوچولو تغییر کنه و حتی به خودش زحمت بده ادای آدمای به ظاهر متاثر رو در بیاره
می ره سراغ اینکه امروز در جلسه هیئت دولت چی گذشته و چه حواشی داشته!

* دیروز ۱۶۹ نفر که ۱۶۱ نفرشون ایرانی بودند و میونشون یه گروه نوجوان جودو کار هم وجود
داشته رفتن تا سر نوشتشون با بقیه کشته شده های این روزها یکی بشه و حتی یک نفر هم
خم به ابروش نیاره.
اونها رفتن تا امروز شبکه های تلویزیونی بدون اینکه بخوان عزای عمومی اعلام کنن و حتی یه
خط مشکی بالای کادرشون بندازن یا حتی به لباس مجری هاشون یک کمی حال و هوای
سوگواری ببخشن، مرتب از فیلم ها و سریال های طنزی حرف بزنن که قراره آخر هفته زندگی
مردم رو گل و بلبل کنه تا کسی به فکر چیز دیگه ای نیفته.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ساعت 11:10  توسط مرجان فاطمی  | 



وقتی یه نفربه همین راحتی با یه جمله از یه آدم به ظاهر معتبر، "دزد"می شه و همون نفر با نقل یه جمله از یه آدم معتبر دیگه خیلی سریع تبدیل می شه به "امین و خادم ملت"!، بازهم امیدوارند که اعتماد کنیم؟
حتما بعدش هم باید منتظر باشیم تا اوضاع و احوال زندگی مردم از اینی که هست بهتر بشه!!!

بد نیست این داستان کوتاه ایتالو کالوینو رو بخونین:

 قلمرو دزدان
نویسنده: ایتالوکالوینو

سرزمینی بود که همه مردمش دزد بودند. شبها هرکسی شاه کلید و چراغ دستی دزدی اش را برمی داشت و می رفت به دزدی خانه همسایه اش. در سپیده باز می گشت به این انتظار که خانه خودش هم غارت شده باشد.
و چنین بود که رابطه همه باهم خوب بود و کسی هم از قاعده نافرمانی نمی کرد. این از آن می دزدید و آن از دیگری و همین وطور تا آخر و آخری هم از اولی!



ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 15:30  توسط مرجان فاطمی  | 


 

توی کتاب آموزش مفاهیم دینی همگام با روانشناسی رشد دکتر باهنر در کنار تصورات قشنگ
بچه ها از خدا و مهربونی هاش از اونها خواسته شده تا بهشت رو اون طوری که می شناسن
تعریف کنن. در مجموع حرف های همشون یه چنین نتیجه ای بدست اومده:

" بهشت باغ زیبایی است که در آن انواع خوردنی های خوشمزه و اسباب بازی های مختلف
وجود دارد. در آنجا می توان دوچرخه سواری و تاب بازی کرد چون حیاطش آنقدر بزرگ است که
جا برای هر مدل بازی دارد. بهشت درختان خیلی بلندی دارد و محیط خوبی برای قایم موشک
بازی است.توی بهشت هیچ وقت بازی ها تمام نمی شوند..."

 خلاصه نتیجه گرفته که به خاطر وجود چنین تصوراتی است که بچه ها حاضر می شوند حرف
پدر و مادرشان را گوش کنند و نافرمانی نکنند.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 11:7  توسط مرجان فاطمی  | 


این روزها بیشتر ساعت های روزم شده خوندن کتاب "خوشه های خشم". قصه آدمهایی
که تراکتور اونارو از کارکردن توی زمین آبا و اجدادی شون جدا کرده. آدمهایی که میرن تا به
سرزمین آرزوهایی که یه آگهی تبلیغاتی بهشون نشون داده بود توی کالیفرنی برسن اماهر
قدمی که برمی دارن بیشتر می فهمن که هیچ سرزمین آرزوهایی وجود نداره و هیچ چیزی
به جز بدبختی دنبالشون نیست...

* راننده نمی توانست رل را بچرخاند زیرا غولی که تراکتور را ساخته بود، غولی که تراکتور را
بیرون فرستاده بود، راه تسلط بر مغز و ماهیچه های راننده را نیز یافته بود، چشم های او را با عینک
بسته بود. پوزه بندش زده بود. به مغزش نیز عینک زده بود و زبانش را مهار کرده بود. به شعورش
عینک زده بود و بر اعتراضش افسار زده بود.ص۶۵


* و زمانی که این کشت برویدو درو شود هیچ مردی کلوخه های داغ را در کف دستانش خرد نمی کند
 و خاک را از لای انگشتانش پایین نمی ریزد. هیچ کس دانه هارا دستمالی نمی کند و منتظر رشد آنها
نیست. مردم چیزی می خورند که خودشان به دست نیاورده اند. هیچ چیز آنها را به نانشان دلبسته
 نمی کند. آهن زمین را می زایاند و اندک اندکزمین زیر آهن می میرد زیرا دیگر نه دوستش دارند و
 نه دشمنش، نه دعایش می کنند و نه نفرینش.ص۶۶


 * اگر قدمهایی برداشته نشده بود، اگر شوق پیشرفت کورکورانه وجود نداشت، بمب ها فرو
نمی ریخت و سرها بریده نمی شد. بترسید از زمانی که بمب ها دیگر فرو نریزند و هواپیما ها
هنوز موجود باشند. زیرا هر بمب نشانه آن است که روح نمرده. و بترسید از زمانی که اعتصاب ها
متوقف شوند در حالی که مالکان بزرگ زنده هستند زیرا هر اعتصاب کوچک که درهم بشکند
نشانه آن است که قدمی در شرف برداشتن است. بترسید از زمانی که بشریت از رنج بردن،
از مردن برای اندیشه ای سرباز زند، زیرا فقط این یک خاصیت، سرشت خود انسان است و
فقط این خاصیت انسان را از همه عالم متمایز می کند.ص۲۶۴


 *چگونه می توان کسی را ترساند که شکمش فریاد گرسنگی می کشد  و روده های بچه هایش
از نخوردن به پیچ و تاب در می آید؟ دیگر چیزی نمی تواند او را بترساند. سیصد هزار بدبخت گرسنه،
اگر به نیرویشان پی ببرند کشور را خواهند گرفت و آنگاه نه تفنگ نه نارنجکهای گازدار جلوشان را
نخواهد گرفت.ص۴۲۵

_ بازهم ممنون فاطمه جون برای این هدیه عالی ات.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 12:34  توسط مرجان فاطمی  |