اونایی که به اسم نمیشناختنمون، این روزای سال که می شد به خونمون میگفتن «همون
خونه سر نبشیه که نرده هاش پر گل یاسه»! یه جورایی مایه افتخار محله بودیم این روزا.
نه اینکه بذل و بخشش نکنیم و دسته دسته ازین ثروت خدادای دو هفته ایمون به درو همسایه
ندیم اما من به عنوان کوچکترین عضو خانواده، غیرت ویژه ای روی اونا داشتم. ته دلم تو عالم
بچگی کیف میکردم وقتی میدیدم یه عده ای روی پنجه پا وامیستن و سر و گردنشونو چند
سانتی کش میدن تابه آخرین شاخه آویزون شده توی کوچه برسن و نهایتا بتونن بوش کنن.
هرجور شده دوست داشتم بهشون فخر بفروشم. بعضی وقتا به محض اینکه میدیدم یکی داره از
خوشگلی و عطر فوق العاده گلامون تعریف میکنه،در خونه یا پنجره رو باز میکردم و خودی نشون
میدادم. بالاخره الکی که نبود،باید بهشون می فهموندم عضوی از این خونه رویایی ام!
بعضی وقتا حتی بدمم نمیومد با یه تیکه چوب بلند واستم روی بالکن و به محض اینکه
کسی خواست بهشون دست بزنه یا خیال کندنشونو بکنه تنبه اساسیش کنم. یا مثلا
به بچه های درو همسایه بگم اینا گلهای ماست و اگه میخواین از اینا داشته باشین اول
باید هرچی من میگم گوش کنین! خب البته هیچ وقت هم چنین اتفاقی نمیفتاد. چون قبل
از اینکه من بخوام برای هرجور اعمال حاکمیتی وارد عمل بشم مامان یه دسته گل میداد
دستشون و منم حسابی کفرم در میومد.تو عالم بچگی شده بودم یه پا نگهبان مخصوص
یاسها! شبهای اردیبهشت قشنگترین شبهای زندگیم بود. حمیدو به زور می کشوندم روی
نردبوم تا با قیچی گل بچینه و منم میشدم مسئول جمع کردن شاخه های چیده شده. لگن
گنده قرمزی که تابستونا توش رب درست میکردیم و برمیداشتم و وامیستادم پای دیوار.
به گمونم مسئولیت بزرگی بود .خیلی سخت بود باید تلاش میکردم نشونه گیریم اونقدر
دقیق باشه تا یه شاخه هم از دستم در نره و نیفته رو زمین. انگار اگه میفتاد رو زمین دیگه
باطل میشد و خاصیت گل بودنشو از دست میداد. شاخه ها چیده میشد و منم مثل
دروازه بانهای وظیفه شناس اینور و اونور میدویدم تا گلا درست بیفتن وسط لگن. آخرشم
با سر و روی عرق کرده و نفس نفس زنون با یه لگن پر یاس میومدم تو خونه و
دسته دسته میذاشتمشون تو لیوانهای دسته دار عسلی و میچیدمشون دور اتاق. بعدشم
تا صبح ۲۰ بار آبشونو عوض میکردم و ...
امروز با هزار جور زحمت روی پاشنه بلند شدم و دستمو تا جایی که کش میومد دراز کردم طرف
یه شاخه یاس! بالاخره کندمش و با خوشحالی زیاد اوردمش گذاشتم تو گلدون. بعد این همه
سال،سهم منی که مسئول گلهای یاس بودم شده فقط همین یه شاخه باریک که دوتا گل
بیشتر بهش نیست. حتما ناله و نفرین دختر بچه کنار پنجره اون خونه هم الان همراهشه.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 2:22 توسط مرجان فاطمی
|