تبليغاتX
جايي آن دورترها


جايي آن دورترها







سلام تومور بدخیم!
راستش زیاد نمیشناسمت. یعنی تا همین یکی دو روز اصلا فکرشم نمیکردم وجود داشته باشی.
یه جورایی انگار مال تو فیلمهایی! اما به لطف دکترا این روزها خوب جای خونه تو پیدا کردم.
خونه که چه عرض کنم. میگن امپراطوری راه انداختی برای خودت. همه سرشو تسخیر کردی و
حالا داری فرمانرواییتو به جاهای دیگه بدنشم میکشونی! راستی تو خودت خجالت نمیکشی از
این همه بدخیم بودن؟ میدونی حتی «ب» اول اسمتم جون گنده ترین آدمو رو هم میلرزونه!
اون روزی که اومدی و نشستی توی سرش فکر نکردی چه بلایی سر بقیه میاد؟ دکترا میگن دیگه
حتی تا توی چشماشم رسیدی، از همونجا یه نگاه به بقیه بنداز خب! می بینی؟ آره؟! اون دختر
18 سالشو می بینی که شب تا صبح با کیسه آب گرم نشسته بالا سرشو تمام مدت پاهاشو
داغ نگه میداره تا به خیال خودش یه وقت درد کوفتی تو رو حس نکنه؟! چشمای خیس زنشو
چی؟!نکنه تو هم فکر میکنی از سر دلخوشی صبح به صبح موهاشو درست میکنه و با لبخند
میشنه جلوش؟! تو زاریهای شب تا صبحش که توی اتاق ته راهرو، پشت درها خفه میشه رو
نشنیدی؟! فکر نکردی به سر دختری که اون ور دنیاست و اگه یه روز با باباش حرف نزنه روزش
شب نمیشه چی میاد؟!
تاحالا گریه های لحظه به لحظه یه خواهر داغ‏دیده رو دیدی؟!
اصلا به این فکر میکنی خواهری که چهار سال پیش برادر بزرگشو کرده زیر خاک، حالا تو سالگرد
اون، چه بلایی سرش میاد وقتی دکترا میگن کاری واسه برادر کوچیکش برنمیاد و فقط باید دعا
کرد! میدونی چشماش برای گور به گور شدن تو، یه لحظه هم از کتاب دعا برداشته نمیشه؟!
اصلا تو کجا بودی که یهو سبز شدی وسط زندگی هممون! آخه چرا یه ماه و نیمه انقدر رشد
کردی؟! اونقدر بزرگ شدی که بزرگترین جراح های مغزم نمیتونن باهات کاری بکنن!
این دوروزه که همه فهمیدیم بدخیمی و کاریت نمیشه کرد، زندگی از جهنم بدتر شده واسمون!
کجا بردی جذبه اون دایی رو که حتی من خواهرزاده رو هم مثل دختراش میترسوند! پس کوش
اون نگاهی که هر روز دور ماشینم میگشت تا نکنه خط بهش افتاده باشه؟! یعنی باید تو میومدی
و دو سه روزه انقدر ضعیفش میکردی که حتی جون پوشیدن کفششاشو هم نداشته باشه؟!!!!  ... 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 1:40  توسط مرجان فاطمی 


اونایی که به اسم نمیشناختنمون، این روزای سال که می شد به خونمون میگفتن «همون
خونه سر نبشیه که نرده هاش پر گل یاسه»! یه جورایی مایه افتخار محله بودیم این روزا.
نه اینکه بذل و بخشش نکنیم و دسته دسته ازین ثروت  خدادای دو هفته ایمون به درو همسایه
ندیم اما من به عنوان کوچکترین عضو خانواده،  غیرت ویژه ای روی اونا داشتم. ته دلم تو عالم
بچگی کیف میکردم وقتی میدیدم یه عده ای روی پنجه پا وامیستن و سر و گردنشونو چند
سانتی کش میدن تابه آخرین شاخه آویزون شده توی کوچه برسن و نهایتا بتونن بوش کنن.
هرجور شده دوست داشتم بهشون فخر بفروشم. بعضی وقتا به محض اینکه میدیدم یکی داره از 
خوشگلی و عطر فوق العاده گلامون تعریف میکنه،در خونه یا پنجره رو باز میکردم و خودی نشون
میدادم. بالاخره الکی که نبود،باید بهشون می فهموندم عضوی از این خونه رویایی ام!
بعضی وقتا حتی بدمم نمیومد با یه تیکه چوب بلند واستم روی بالکن و  به محض اینکه
کسی خواست بهشون دست بزنه یا خیال کندنشونو بکنه تنبه اساسیش کنم. یا مثلا
به بچه های درو همسایه  بگم اینا گلهای ماست و اگه میخواین از اینا داشته باشین اول
باید هرچی من میگم گوش کنین! خب البته هیچ وقت هم چنین اتفاقی نمیفتاد. چون قبل
از اینکه من بخوام برای هرجور اعمال حاکمیتی وارد عمل بشم مامان یه دسته گل میداد
دستشون و منم حسابی کفرم در میومد.تو عالم بچگی شده بودم یه پا نگهبان مخصوص
یاسها! شبهای اردیبهشت قشنگترین شبهای زندگیم بود. حمیدو به زور می کشوندم روی
نردبوم تا با قیچی گل بچینه و منم میشدم مسئول جمع کردن شاخه های چیده شده. لگن
گنده قرمزی که تابستونا توش رب درست میکردیم و برمیداشتم و وامیستادم پای دیوار.
به گمونم مسئولیت بزرگی بود .خیلی سخت بود باید تلاش میکردم نشونه گیریم اونقدر
دقیق باشه تا یه شاخه هم  از دستم در نره و نیفته رو زمین. انگار اگه میفتاد رو زمین دیگه
باطل میشد و خاصیت گل بودنشو از دست میداد. شاخه ها چیده میشد و منم مثل
دروازه بانهای وظیفه شناس اینور و اونور میدویدم تا گلا درست بیفتن وسط لگن. آخرشم
با سر و روی عرق کرده و نفس نفس زنون با یه لگن پر یاس میومدم تو خونه و 
دسته دسته میذاشتمشون تو لیوانهای دسته دار عسلی و میچیدمشون دور اتاق. بعدشم
تا صبح ۲۰ بار آبشونو عوض میکردم و ...
امروز با هزار جور زحمت روی پاشنه بلند شدم و دستمو تا جایی که کش میومد دراز کردم طرف
یه شاخه یاس! بالاخره کندمش و با خوشحالی زیاد اوردمش گذاشتم تو گلدون. بعد این همه
سال،سهم منی که  مسئول گلهای یاس بودم شده فقط همین یه شاخه باریک که دوتا گل
بیشتر بهش نیست. حتما ناله و نفرین دختر بچه کنار پنجره اون خونه هم الان همراهشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 2:22  توسط مرجان فاطمی  | 


برخلاف آنهایی یک ساعت هم در روز نمی‏شود بدون فکرشان سر کرد، بعضی‏ها ذاتا رفتنی‏اند.
آنقدر رفتنی که حتی به اندازه خوردن یک استکان چایی هم نمیشود به ماندنشان دلخوش بود.
یک روز بی‏هوا می‏آیند، بالا و پایین می‏پرند، دست تکان می‏دهند و آنقدر جلب توجه می‏کنند که
بالاخره از بین کرور کرور آدم ریز و درشت، انگشت اشاره‏مان را بگیریم سمتشان و بگوییم :«خب
باشه تو بیا!». همین انگشت اشاره است که انگار کار را خراب می‏کند. اشارت انگشت اشاره
همان و تمام شدن بالا و پایین پریدن‏ها و دست تکان دادنهای طرف مقابل هم همان! چون حالا دیگر
خوب مطمئن شده که از کرور کرور آدم ریز و درشت خبری نیست و همین طور هم از ترس
تغییر جهت انگشت اشاره ما‏ به سمت گزینه دیگر. پس حالا راحت می‏تواند گلویی صاف کند،
روسری‏اش را از نو گره بزند، آرایشش را تمدید کند و با سری بالا، سینه‏ای روبه جلو و اعتماد
به نفسی کامل، دورمان بزند که هیچ، انگشت اشاره‏مان را هم از ته ببرد!
این روزها انگشت اشاره نزدیکترین و مهربانترین مهره زندگیمان بریده شده. هیچ مرکوکرومی
عفونتش را خوب نمی کند و هیچ بروفنی برای تسکینش سراغ نداریم؛ نه تسکین او نه خودمان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391 ساعت 21:58  توسط مرجان فاطمی 


روی صندلی عقب ماشین نشسته بودم و  داشتم با دندونهای جلوم، گوشه اضافه کنار ناخنمو
که از صبح به هزار جا گیر کرده بود و اعصاب برام نذاشته بود از بیخ  می‏کندم  که یک مرتبه
دوتاییشون عین عجل معلق از وسط اون ترافیک سنگین پریدن جلو ماشین و با لباسهای
قرمز  و صورتهای سیاهشون شروع کردن به حالا نرقص و کی برقص! یکیشون دایره زنگی گرفته
بود دستشو  با کف دستاش محکم میکوبید روش و اون یکی هم برعکس اونایی
که قِر تو کمرشون فراونه نمی دونن کجا بریزن، خیلی خوب می‏دونست باید کجا خرجشون کنه
چون هرچی قِر تو بساطش داشت ریخت جلوی ماشین ما ! گوشه ناخنم مثل بچه‏های مهدکودک
که از ترس مربیشون میرن یه گوشه تنها وامیستن ناخن می‏جوند تو دهنم بود و داشتم به
چرخش کمر فنر مانند حاجی فیروز مورد نظر نگاه می‏کردم که غرغرهای مسافر بغل دست
راننده شروع شد:«نیگاه کن جوون تو این سن و سال الان باید دانشجو باشد اونوقت...»،
«من نمی‏دونم این مملکت کی‏می‏خواد سامون بگیره»، «همینطور ول ول می‏گردن یکی
نیست بیاد جمعشون کنه...»


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ساعت 3:39  توسط مرجان فاطمی  | 


از اول صبح بار و بندیلشو جمع کرده و رفته بود نشسته بود ته سالن و با تیکه پاره‏های
ملافه درب و داغون آقابزرگ خدابیامرز که دیگه خیلی وقت بود ارزش وصله پینه شدنم نداشت افتاده
بود به جون درزهای پنجره. اگه کاری به کارش نداشتی یه ریز تا خود شب پنجره رو ول نمیکرد.
انگار آیه نازل شده بود که درز پنجره باید از تمیزی برق بزنه. پنج سالی می شد شبای عید به
بهونه تمیز کردن خونه میومد اما برعکس  ارتوپد خونوادگیمون که تخصصش«بیماریهای شانه»
است و گهگاه پرو پای شیکسته و در رفته مونم با اکراه نگاه می‏ندازد، یک لحظه هم حاضر نبود
از تخصص اصلیش یعنی همون پاک کردن درز پنجره‏ها کوتاه بیاید.زیر بار هیچ کار دیگری هم
نمی‏رفت. برای همین هم وقتی با هزار و یک دلیل منطقی توجیهش میکردیم که برای
خونه تکونی جاهای دیگه خونه رو هم باید تمیز کرد و بهتر است دیگر بی خیال درزهای
پنجره شود، لبخند منحصربفردی تحویلمان میداد و درست در حالیکه منتظر بودیم ازجایش
بلند شود و ملافه آن مرحوم را با جاهای دیگر خانه هم متبرک کند، رویش را بر می‏گرداند و
خیلی جدی عملیات سابیدن درز مورد نظر رو از سر می گرفت.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ساعت 0:47  توسط مرجان فاطمی  | 


بعضی اتفاقا انقدر سنگینن که حتی نمی شه اسمشونو غم و اندوه گذاشت
کمرت که می شکنه هیچ
توان دولا دولا راه رفتنم دیگه نداری...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ساعت 0:15  توسط مرجان فاطمی 


می‏گویند سال زندگیم، نو می‏شود
اما
باور نمی‏کنم
به حال و روزش نمی‏اید و
بویی از تازگی‏اش انگار هیچ جا نمی‎پیچد
دلم؟!
از دلم خبری نیست
انگار یک گوشه، تک و تنها نشسته و
 هنوز به گرمای آتش همان سال‏ها خوش است...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390 ساعت 0:57  توسط مرجان فاطمی 


حس آدمی رو دارم که دیگه نمی دونه چی می خواد

دیگه چشمش قشنگی ها رو نمی بینه

دیگه بلد نیست چشماشو روی هم بگذاره و یه عالمه دنیای قشنگ واسه خودش تجسم کنه

دور شدم از همه خوبی ها و حسهای خوب

دیشب با اینکه دستامو ملتمسانه به طرفش دراز کرده بودم،

  باز هم نمی دونستم چی ازش می خوام

فقط یه سوال تو ذهنم مدام می چرخید:

اگه بر می گشتم بازم همین راه رو میومدم؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390 ساعت 2:51  توسط مرجان فاطمی  | 


تو فصل سکوت، صدای تیشه ها بلندتر شنیده میشه!
از همه جا فرود میان و صداشون بیشتر از زخم هاش جونمو می لرزونه!
چاره ای نیست، من متهم ردیف اولم و همین روزها حکمم اعلام می‏شه:
یا اعدامم یا تبعید!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390 ساعت 1:22  توسط مرجان فاطمی 


هفت سال از نبودنت می گذره. سیزده به در 83 بود که مثل همیشه کز کرده بودی
روی مبل مخصوص جلوی تلویزیونت و گشت و گذار و بساط مردمو روی چمن‎های 
پارکها نگاه می کردی.
«مادرجون دلت می خواد ما هم مثل اینا بریم بیرون؟»
 «آخه ننه من که پا ندارم.!»
 یادمه اینو گفتی و بدون اینکه بفهمی چشمات پر از اشک شد.
چقدر سختی کشیدی تا اون چند تا پله رو بیای پایین و خودتو برسونی رو کفه صندلی
ویلچر! مثل همیشه با اون چادر مشکی ات که از تمیزی برق میزد روتو سفت گرفتی
و شروع کردی تمام مسیر از سیزده بدر های قدیم تعریف کردن.
 «خسته شدی همین جاها هم وایستی خوبه نمی خواد تا پارک بری»
 اما هرجور شده رفتیم تا بتونی خودتو یکی از همونهایی ببینی که بساط سیزده بدرشون
با بساط کناری 20 سانتم فاصله نداره. شلوغی و سرو صدا بدجورکلافمون کرده بود اما تو
به عادت همیشه فقط می خندیدی و تا می تونستی با آدمهای دور و برت دوست می شدی.
نزدیکای غروب بود که رسیدیم خونه. صدای قربون صدقه ها و تشکرات هنوز تو گوشمه.
نه تو نه من نه هیچ کس دیگه نمی دونست اون آخرین سیزده به در زندگیته و قراره یک
ماه دیگه اش بری بیمارستان و دو هفته بعدشم جاتو واسه همیشه روی ویلچرت خالی بذاری!

ویلچرت انقدر خالی موند تا سه سال پیش برای گردش روز سیزده بخشیده شد به بابازرگ رویا و 
تبدیل شد به تنها وسیله ارتباطش با دنیای بیرون. تا چند روز پیش هم مهمون ویلچرت بود اما اونم
جاشو خالی گذاشت.

***

امروز که سرمو از پنجره ماشین آورده بودم بیرون تا مراسم سیزده بدر مردم رو تو پارک نگاه کنم،
یه مادر بزرگ دیدم عین خودت! اونم روشو محکم گرفته بود و نشسته بود روی ویلچر.
نمی دونم چی شد که من و مامان و بابا بدون هیچ پیش زمینه ای یکدفعه باهم گفتیم :
«آخیه! چقدر مثل مادرجونه!»

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390 ساعت 23:13  توسط مرجان فاطمی  |