تبليغاتX
جايي آن دورترها


جايي آن دورترها







بعضی اتفاقا انقدر سنگینن که حتی نمی شه اسمشونو غم و اندوه گذاشت
کمرت که می شکنه هیچ
توان دولا دولا راه رفتنم دیگه نداری...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ساعت 0:15  توسط مرجان فاطمی 


می‏گویند سال زندگیم، نو می‏شود
اما
باور نمی‏کنم
به حال و روزش نمی‏اید و
بویی از تازگی‏اش انگار هیچ جا نمی‎پیچد
دلم؟!
از دلم خبری نیست
انگار یک گوشه، تک و تنها نشسته و
 هنوز به گرمای آتش همان سال‏ها خوش است...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390 ساعت 0:57  توسط مرجان فاطمی 


حس آدمی رو دارم که دیگه نمی دونه چی می خواد

دیگه چشمش قشنگی ها رو نمی بینه

دیگه بلد نیست چشماشو روی هم بگذاره و یه عالمه دنیای قشنگ واسه خودش تجسم کنه

دور شدم از همه خوبی ها و حسهای خوب

دیشب با اینکه دستامو ملتمسانه به طرفش دراز کرده بودم،

  باز هم نمی دونستم چی ازش می خوام

فقط یه سوال تو ذهنم مدام می چرخید:

اگه بر می گشتم بازم همین راه رو میومدم؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390 ساعت 2:51  توسط مرجان فاطمی  | 


تو فصل سکوت، صدای تیشه ها بلندتر شنیده میشه!
از همه جا فرود میان و صداشون بیشتر از زخم هاش جونمو می لرزونه!
چاره ای نیست، من متهم ردیف اولم و همین روزها حکمم اعلام می‏شه:
یا اعدامم یا تبعید!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390 ساعت 1:22  توسط مرجان فاطمی 


هفت سال از نبودنت می گذره. سیزده به در 83 بود که مثل همیشه کز کرده بودی
روی مبل مخصوص جلوی تلویزیونت و گشت و گذار و بساط مردمو روی چمن‎های 
پارکها نگاه می کردی.
«مادرجون دلت می خواد ما هم مثل اینا بریم بیرون؟»
 «آخه ننه من که پا ندارم.!»
 یادمه اینو گفتی و بدون اینکه بفهمی چشمات پر از اشک شد.
چقدر سختی کشیدی تا اون چند تا پله رو بیای پایین و خودتو برسونی رو کفه صندلی
ویلچر! مثل همیشه با اون چادر مشکی ات که از تمیزی برق میزد روتو سفت گرفتی
و شروع کردی تمام مسیر از سیزده بدر های قدیم تعریف کردن.
 «خسته شدی همین جاها هم وایستی خوبه نمی خواد تا پارک بری»
 اما هرجور شده رفتیم تا بتونی خودتو یکی از همونهایی ببینی که بساط سیزده بدرشون
با بساط کناری 20 سانتم فاصله نداره. شلوغی و سرو صدا بدجورکلافمون کرده بود اما تو
به عادت همیشه فقط می خندیدی و تا می تونستی با آدمهای دور و برت دوست می شدی.
نزدیکای غروب بود که رسیدیم خونه. صدای قربون صدقه ها و تشکرات هنوز تو گوشمه.
نه تو نه من نه هیچ کس دیگه نمی دونست اون آخرین سیزده به در زندگیته و قراره یک
ماه دیگه اش بری بیمارستان و دو هفته بعدشم جاتو واسه همیشه روی ویلچرت خالی بذاری!

ویلچرت انقدر خالی موند تا سه سال پیش برای گردش روز سیزده بخشیده شد به بابازرگ رویا و 
تبدیل شد به تنها وسیله ارتباطش با دنیای بیرون. تا چند روز پیش هم مهمون ویلچرت بود اما اونم
جاشو خالی گذاشت.

***

امروز که سرمو از پنجره ماشین آورده بودم بیرون تا مراسم سیزده بدر مردم رو تو پارک نگاه کنم،
یه مادر بزرگ دیدم عین خودت! اونم روشو محکم گرفته بود و نشسته بود روی ویلچر.
نمی دونم چی شد که من و مامان و بابا بدون هیچ پیش زمینه ای یکدفعه باهم گفتیم :
«آخیه! چقدر مثل مادرجونه!»

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390 ساعت 23:13  توسط مرجان فاطمی  | 


باورم نمیشه این رو دقیقا ۵ سال پیش نوشتم. ۵ سال یعنی خیلی!!!

«قلم مو هنوز توي دستم بود كه راهي شدي .

آنقدر سريع كه تماشاي محو شدنت از قاب چوبي پنجره مجالم نداد.

جاي خالي آخرين گلبرگ ،هنوز هم ،هم صدا بامن تو را فرياد مي كند.

يادت نيست ؟!

مثل هربار رفتي تا برايم رنگ بياوري.

امروز هم مثل كودكي هايمان موهايم را بافتم و باز بر سر همان چارچوب قديمي ايستادم، ولي اين بار دور شدن رد پاهايت را با چشم دنبال مي كردم .

 هنوز لرزش قلم مو را در دستم حس مي كنم.

مي گويند كه هستي،همين جا.

 تو اينجايي و از درون چشمان من به گلبرگ بي رنگ توي تابلويمان نگاه مي كني.

حضور مجازيت را نمي خواهم.

سرانگشتانم هنوز به انتظار لمس كردنت مي تپد.

ديگر براي آراستن موهايم از تو گل نمي خواهم.                  

فقط بيا....

بیا وبرايم رنگ بيار،                                                       

 تابلوام نيمه كاره است.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1390 ساعت 1:12  توسط مرجان فاطمی 


نمی دونم چرا از عصر که زنگ زدی یه لحظه هم از فکرت بیرون نمیام. بهم گفتی رفتی مشهد
و ایستادی درست جلوی ضریح امام رضا. صداتو خوب متوجه نمی شدم. خب این هم از ویژگی
آدمهایی مثل توِ که عین ما آدمای معمولی درست نمی تونین حرف بزنین. نتونستی درست بهم
بفهمونی کجایی و چه دعایی می کنی اما روحت کار خودش رو کرد.

از عصر تا حالا نمی تونم از شر این سوال راحت بشم که بالاخره من باید تو رو دعا کنم یا تو منو؟
متاسفم تا قبل از اینکه ببینمت هیچ وقت نمی شناختمت. تو همونی هستی که روز هشتم به
دنیا اومدی؛ روزی که خدا بعد از آفرینش همه زمین و آسمون و سرو سامون دادن به زندگی آدمهایی
مثل من، بالاخره تو رو آفرید.

الان می فهمم چه نعمتی هستی روی زمین. الان که وسط نوشتن گزارشی که تو هم یه گوشه ایش
جا داری موبایلم زنگ زد و صدای تو اونور خطش بود. بهم گفتی:« سلام من علی ام» و من مونده
بودممیون اینکه دارم صداتو از توی موبایلم می شنوم یا گوشی هدفون.
اون روز که شمارم رو وارد گوشی سبز چمنیت کردی فکرش رو هم نمی کردم یادت بیفته بهم زنگ
 بزنی. بهم گفتی بعد از فیلم بچه های ابدی، خیلی سراغ شهاب حسینی و الهام حمیدی رو
گرفتی و بهشون زنگ زدی اما انگار یادشون رفته تو رو. همون موقع بود شمارم رو گرفتی و توی دفتر
یادداشتم که همون شب گمش کردم برام امضا کردی و پاش نوشتی: علی احدی فر.

امروز پشت تلفن خوشحالی از صدات می بارید. گفتی: «علی‏ ام الان مشهدم جلوی حرم امام رضا».
اینو که گفتی یه لحظه تصویرت اومد جلوی چشمم. فکر کردم تا قبل از این اگه یه روزی یه سندرم داونی
مثل تو رو جلوی حرم امام رضا می دیدم که ایستاده و داره دعا می کنه چه فکری می کردم؟
حتما اشک تو چشمم جمع می شد و همه غصه هام یادم می رفت و قطعا فقط ازش می خواستم
به تو کمک کنه. اما الان تو همونی هستی که اونجا ایستادی و به جای دعا کردن برای حال خودت
(که الان شک ندارم بهترین حال دنیاست) داری برای من دعا می کنی؛ منی که شاید یادم رفته بود
حتی شماره ات رو هم توی گوشیم سیو کنم.

زنگ زدی و گفتی خیلی برام دعا کردی. زبونم بند اومد. یاد اولین باری افتادم که عکستو رو سردر
سینما دیدم؛ ایستاده بودی و می خندیدی مثل تمام لحظه‏ های زندگیت. نمی دونم چرا صدای
الحمدلله هایی که به محض دیدنت از زبان خیلی ها بیرون می آید و آنقدر ح جیمیشان از ته حلق
ادا می شود که انگار بدترین خلقت خدا روی زمینی از گوشم بیرون نمیره. دارم فکر میکنم اونهایی
که فکرشون به ادا کردن درست کلمه الحمدلله موقع دیدن توست ممکنه یک روز یه جایی وسط
کارشون  گوشیشون زنگ بزنه و یه کسی که فقط یه کروموزم ازشون بیشتر داره بهشون بگه
دارم از مشهدجلوی حرم امام رضا زنگ می زنم. دارم واست دعا می کنم؟!

علی؟! هیچ تشکری به زبونم نمیاد امشب فقط بدون این قشنگترین تماس و بهترین دعا توی
همه عمرم بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389 ساعت 23:30  توسط مرجان فاطمی  | 


هرسال روزهای عید از ۹ فروردین که می‏گذشت غصه عالم می‏اومد و می‏نشست وسط دلم.
اصلا همیشه از اسم 9 فروردین وحشت داشتم چون دیگه از اون همه انگشتی که برای شمردن
تعداد روزهای تعطیلم میاوردم وسط خبری نبود و همه سهمم از شادی فقط همین یه دست
راست بود. این انگشت‏ها هم که یکی یکی جمع می‏شد، روزهای کوفتی مدرسه بود که
بازم از راه می‏رسید و باز هم قرار بود ازم بپرسند تعطیلات عید را چگونه گذراندید
و تازه بفهمم که کاملا هیچ جوره و انگار هیچ چیزی توی دنیا بدتر از اون نبود.

احساس این روزهام دقیقا عین همون روز 9 عیده. دارم می‏ترسم از تموم شدن روزهام بدون
 اینکه کاری کرده باشم. می‏ترسم وقتم فقط به تعداد انگشتای دست راستم برسه و باز هم
همین باشم که هستم. از رسیدن امسال به نوروز باز هم می‏ترسم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389 ساعت 8:9  توسط مرجان فاطمی  | 


گل در انتظار پروانه بود.
پروانه آمد، گرده گل را بویید و پرواز کرد و رفت.
گل گفت: "آنقدر گرده می‏سازم تا پروانه برای همیشه پیشم بماند."
گلبرگ‏‎های گل، گرده شد.
برگ‏‏های گل، گرده شد.
ساقه گل، گرده شد و دیگر چیزی جز گرده باقی نماند.
پروانه آمد، در میان گرده‏ها بال زد و گفت:

"کاش گل اینجا بود".

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389 ساعت 11:10  توسط مرجان فاطمی 


خدایا، آدم‌هایی مثل من، تا زمانی که گرفتار کار و زندگی و رفت ‌و آمد متداولند، خدایی دارند
هم ‌ردیف کارشان، هم ‌ردیف همسر و فرزند و دلمشغولی‌های روزانه‌شان… خدایشان به همین
اندازه است؛ ونه بیشتر. هرازگاهی به تو سری می‌زنند تا برای تداوم همان روند همیشگی،
حالی بگیرند و به‌زعم خودشان جایی در دل  تو باز کنند. تو برایشان یک رفیق ساده‌ لوحی
که به‌ وقت ضرورت می‌شود سرش کلاه گذارد .
تویی که با چند رکعت نماز و با چند اصطلاح قربة‌الی‌اللهی، ما را که مثل نقل و نبات دروغ
می‌گوییم، به آنانی که دروغ نمی‌گویند و از دروغ متنفرند ترجیح می‌دهی. تویی که ما را با
دست و دل کجی که داریم، به آنانی  که صاف و صادقند ترجیح می‌دهی. تویی که انبانی از
دوز و کلک های رایج مارا به لطف یک قطره اشک، به کوهی از پاداش و ثواب تبدیل می کنی.
تویی که بود و نبودت، تنها در محدوده ی کار و کسب ما ظهور و بروز پیدا می کند. تویی که
معصومانه  از ما بندگان خویش، در آشوب و در هراسی. تویی که  از ترس شورش جاهلانه ی ما،
پا از گلیم خود فراتر نمی نهی. تویی که جرات اعتراض  نداری تا بگویی: آهای آدم های بظاهر زرنگ، شما خدای منید یا من خدای شما؟


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389 ساعت 11:42  توسط مرجان فاطمی  |